کوههای اطراف شهر ری در قدیم محلی مناسب برای کوهنوردی بوده و هر روز عدهای از علاقمندان این ورزش را پذیرایی مینموده است. یکی از آن روزها نیز جناب استاد به اتفاق یکی از دوستان خود برای کوهنوردی، مسیر قله را در پیش گرفتند. وقتی مسافت زیادی را پشت سر گذاشتند، رفیق ایشان به یکباره متوجه یک مار سمی شده، سنگی را برمیدارد تا آن را از بین ببرد. استاد يعقوب قمري شريف آبادي وقتی سنگ را در دستان دوست خود مشاهده نمودند،
از علت این عمل جویا شدند و او در جواب اظهار داشت که قصد کشتن این مار را که در کمین طعمه نشسته است، دارد. جناب استاد او را از این کار بازداشته و پیشنهاد دادند تا هر دوبروند در کنار مار بیشینند و به تماشایش مشغول شون! دوست حضرت استاد که از این سخن متعجب مانده بود، شگفتزده مشاهده کرد که جناب استاد با حالت طبیعی، خود را به کنار مار رساند و به صورت چهارزانو در فاصله 20 سانتیمتری آن نشست. روبروی ماری سمی که به طول 5/1 متر بود و حدود 40 سانتیمتر سد خود را از زمین بالا آورده بود. در همین حال که استاد در نزدیکی مار نشسته بودند، دوست خود را نیز به پهلوی خویش فرا خواندند و او که وحشت کرده بود با اضطراب یک قدم جلو نهاد. ولی مار گویی علاقهای به آمدن او نداشت، لذا سرش را تا نزدیکی شانه حضرت استاد پییش آورد و خود را برای حمله آماده کرد. وضعیت به گونهای بود که اگر یک قدم دیگر جلوتر میگذاشت از سم کشنده مار در امان نبود. حدود یک ربع استاد در کنار مار بسر برد، درحالیکه مار پیوسته چشمهایش را به هم میزد و زبانش را بیرون میآورد، اما کوچکترین اندیشه سوئی را در مورد استاد به فکرش خطور نمیداد. پس از این مدت استاد از جا برخاسته و به همراه دوست خویش از آنجا دور شدند. دوست حضرت استاد که از این واقعه شگفتزده شده بود از سرّ این جریان پرسش کرد و استاد با لبخندی در جواب فرمودند: «این سرّ حال است تو نمیدانی که چیست«!.
برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیمالدّین خانی(