یکی از بزرگترین روش رسولان و اولیای حق و مردان الهی (ع) در تبلیغ حقایق توحیدی و هدایت انسانها، بالا بردن میزان شناخت و معرفت و بصیرت آنها میباشد. به همین خاطر هیچگاه در قدم نخست دست به سوی معجزات و کرامات نبرده، خود نیز از انجام آن تا حد ممکن اِبا داشتهاند. ولی اگر راهی جز ابراز کرامت باقی نماند، به بهترین وجه به اجرای آن مبادرت میورزند تا شاید زنگار مادیت و غفلت از دلهای شکاکان زدوده شده و به صراط مستقیم الهی هدایت یابند. اما متأسفانه چه اندک هستند آنهایی که از این کرامات درس عبرت میگیرند و دست از شک و لجاجت برمیدارند.
واقعهای که در زیر میخوانید جریانی است که نگارنده خود شاهد آن بوده است و سعی خواهم نمود تا در نقل آن کمال صداقت و حقیقت را رعایت نمایم.
در غروب یکی از روزهای تابستانی، هوا، نسبتا خنک و نسیمی بسیار آرام در حال وزیدن بود. اما در این هوای مطبوع درون جوانی بیست و چند ساله افکار و اندیشههایی در حال جولان بود که درونش را به هیجان و گرمی میکشاند و او را بیتاب میساخت. ناگهان در مقابل خانه جهاندیدهای دانا قدمهایش از حرکت باز ایستاد. او به خوبی میدانست که هیچکس جز او توان برآورده ساختن خواستهاش را ندارد. لحظهای بعد در خانه را به صدا درآورد. وقتی از آن حضرت (جناب استاد يعقوب قمری شريف آبادي) درخواست کرد تا لحظاتی چند از وقت گرانبهایش را در اختیار او بگذارند، یقین داشت که جواب رد نخواهد شنید.
مدتی بعد به اتفاق آن عزیز، به سوی بیابانی که در آن نزدیکی قرار دارد، حرکت کردند. لحظاتی بعد به بیابان رسیدند. بیابانی که هر ساله نظارهگر کراماتی الهی و شنوای معارفی عمیق از آن صحرا دل صاحبدل بوده و میباشد. آن نوجوان اندک اندک خواسته خویش را چنین ابراز نمود که «آقا اگر امکان دارد، لطف کنید برای اینکه قلبم نسبت به شما مطمئن گردد، کرامتی نشان بدهید تا انشاءالله در زمره شاگردان شما درآیم«.
حضرت استاد پس از شنیدن این سخنان سری تکان داده و بسیار متواضعانه فرمودند: «بنده اهل کرامت نیستم. انسان اگر واقعا بخواهد هدایت شود بایستی شناخت پیدا کند. زیرا در زمان انبیا و اولیا (علیهم السلام اجمعین) بسیاری از مردم طالب کرامت و معجزه بودند تا در سایه این امور به رسولان الهی ایمان بیاورند. ولی ما میبینیم که بیشتر آنها نه تنها کرامت آن بزرگواران را جادو و سحر میپنداشتند بلکه در نهایت نیز عناد و لجاجت میورزیدند و هر دم بر تیرگیشان افزوده میگشت...». اما آن جوان که جز به رؤیت کرامت راضی نمیگشت، بر خواسته خویش اصرار مینمود.
پس از اتمام این صحبتها آنها به کنار جوی آب در انتهای بیابان رسیده بودند، پس از آنکه حضرت استاد بر لب جوی جلوس فرمودند، او نیز روبروی ایشان نشست. اندکی بعد استاد رو به جوان کرده و فرمودند: «اگر شما کرامت میخواهید، در همین جلسه معنوی و علمی (فروغ محفل روح الله) که چند سال است برقرار شده بیاندیشید. بروید از اعضای این محفل الهی بپرسید که تاکنون چه کراماتی را به چشم خود دیدهاند...«.
سپس حضرتش خود به بیان برخی از اتفاقات معنوی جلسه خویش پرداختند. آخرین واقعهای که ایشان بدان اشاره کردند، جریان سمیه ـ که قبلا بیان گردید ـ بود. حکایتی که نوش دل را به سوز و درد مبدل مینمود و قلب هر شنوندهای را متأثر و دیده هرکسی را مملوّ از اشک میساخت.
وقتی ایشان شروع به ذکر حکایت سمیه نمودند، آسمان آفتابی بود و هیچگونه ابری هم در آسمان دیده نمیشد. با شروع صحبت استاد پیرامون سمیه ناگهان قطرات درشت باران شروع به باریدن گرفت!!. سوز این جریان سوزناک، آسمان را به گریه واداشت و کشش آن کلام روحانی و برخاسته از صفای جان، دل آسمان را متأثر ساخت و اشک از گونه آسمان سرازیر شد. عجیبتر آنکه وقتی حضرت ایشان واقعه سمیه را قطع میفرمودند تا به ذکر چند موعظه مشغول شوند، باران نیز قطع میگردید و هرگاه ایشان دوباره به ادامه جریان میپرداختند، باران شروع به ریزش میکرد. این مسأله سه تا چهار مرتبه اتفاق افتاد.
آن جوان که از دیدن این کرامت معنوی و واقعه روحانی روحش متحول شده بود، با اشک آسمان همراه گشت و سیمایش با آب باران و اشک چشم تر شد. پس از این به آرامی بارقههای اطمینان و اعتقاد در قلبش تجلی کرد و دلش با آن همه صحبتهای معنوی آرام گرفت و دیدگانش به رؤیت پرتوی از گنجینه کرامات حضرت ایشان روشن شد.
پس از دقایقی چند که ایشان به موعظه و نصیحت مشغول بودند، برخاسته و قصد منزل نمدند. در میان راه، استاد به منظور نتیجهگیری از صحبتهایشان به آن جوان فرمودند: « آیا پس از دیدند این کرامت و با شنیدن این همه صحبت معنوی قلبتان آرام گرفت و مطمئن شدید؟...». حضرتش در بیان همن سخنان بود که بلندگوی مسجد محل، همزمان آیات ذیل را پخش نمود، آیاتی که تا ژرفای روح نفوذ میکرد و انقلابی درونی ایجاد مینمود. قاری شهیر جهان، منشاوی با صوت دلنشین و حزین خود آیات آخر سوره فجر را اینچنین تلاوت میکرد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعی إِلی رَبِّکَ راضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ ای نفس مطمئنه بازگرد درحالیکه راضی و خشنود هستی«.
پس از اندک زمانی سخنان استاد بیاختیار در مورد پیامبر اکرم (ص) و اینکه وجود ایشان موجب ایمنی شهر مکه بوده است و چه خدماتی را بر جای نهاده است و... تغییر یافت و این امر با تلاوت آیات ابتدایی سوره شریف بلد قرین شد: «لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ؛ قسم نمیخورم به این شهر (مکه) درحالیکه تو در آن سکنی گزیدهای». در این موقع استاد خطاب به آن جوان فرمودند: «این جلسه نیز که شما آرزوی آن را دارید تا از اعضای آن شوید اینگونه است. یعنی امیدوارم که وجودش برای منطقه و به مدد حضرت دوست در ابعاد معنوی و روحی در طیفی وسیعتر مایه امن و برکت برای انقلاب و جامعه انسانی باشد. شما خود، آثارش را مشاده کردهاید که چه فعالیتهای علمی و معنوی از خود برجای مینهد...«.
در انتهای سخنان جناب استاد که به جلوی در منزلشان رسیده بودند، بانگ اذان مغرب اینگونه برخاست: «اَللهُ اَکْبَر... أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله... أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله... أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ الله...«.
بعد از این همه صحبتهای معنوی و مشاهده آن کرامات بزرگ انتظار میرفت آن جوان شهادت به صداقت و راستی آن استاد همام دهد و گام در مسیر صحیح کسب حقایق بنهد. ولی متأسفانه همانطور که جناب استاد در ابتدای سخنانشان بدان اشارت فرمودند با دیدن آن همه کرامات و کلمات دلنشین، تعلقات و تعصبات و شک و تردید رهزن راهش گردید و عمل هادیان بر حق الهی را همچون دیگران پنداشت:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
هـمسـری با اولیــا برداشتــند اولیـا را همچـو خـــود پنداشتـنــد
برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیمالدّین خانی(