گوسفندان در چراگاه مشغول چرا بودند چوپان گله، نوجوانی خوشسیما و لاغراندام، به حفاظت از آنها مشغول بود. دیدگان تیزبینش که تمام گوسفندان را از نظر میگذراند، به چیزی معطوف شد. آری گردبادی عظیم از چند کیلومتری نمایان گشت. از دور کوچک مینمود، ولی بسیار وسیع و پرقدرت بود.
چشمانش را دقیق به آن خیره ساخت، این دیگر گرگ نبود. گردبادی بود عظیم که بهترین موقع برای استجابت خواستهها و آرزوهایش بود. لذا با شوق زیاد دوان دوان خود را در مسیر آن قرار داد و دو زانو بر زمین نشسته، منتظر رسیدن آن شد. این عمل او جزء رسوم و آداب آن منطقه به شمار میرفت که دعا در گردباد مستجاب میشود. اگر چه سن او کم و قامتش کوتاه بود، ولی خواسته او حکایت از روح بلند و اندیشه پرفروغ داشت.
گردباد نزدیک و نزدیکتر میشد. گردبادی به قطر بسیار وسیعی و ارتفاعی بلند و صدایی مهیب که جز گرد و غبار، سنگ، چوب و اشیای گوناگون چیزی به همراه نداشت. شاید اگر میدانست وارد شدن در این گردباد عظیم معنایش چیست، هرگز در مسیر آن قرار نمیگرفت. اما با اعتقاد و ایمان راسخ، گردبادی را که سالها انتظارش را میکشید در آوش گرفت.
بالاخره خود را در میان آن یافت، اما چوب، سنگ، خار و خاشاک و دیگر اشیای ریز و درشت به سر و رویش اصابت نمود و از هر طرف بدن نحیفش را مجروح ساخت. او که انتظار چنین چیزی را نداشت، از هر سو آماج ضربات، اشیای مختلف قرار گرفت. پس از گذشتن گردباد آنچه بر جای مانده بود، بدن خونآلود و اندام مجروح نوجوانی بود که در قلب کوچکش آرزوهای بزرگی را میپروراند. به سختی از جای برخاست و با کولهباری از درد و جراحت و با چهرهای خونین و خاکآلوده، راه چراگاه گوسفندان را در پیش گرفت.
برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیمالدّین خانی)