پس از اینکه استاد یعقوب قمری شریف آبادی از تحصیل علم محروم شدند به منظور رفع مشکلات زندگی خانواده خود به کار آهنگری رو آوردند. که بیش از 7 ماه به آن اشتغال داشتند.
مسؤولیت این نوجوان 12 ساله در این کار، دمیدن در کوره بود تا بدین وسیله کوره، داغ و سوزان نگه داشته شود. صبح یکی از روزها،
کارگران آهنگری تکهای آهن ذوب شده به وزن 5 کیلوگرم را از کوره بیرون آورده، آن را روی سندان گذاشته و به همراه صاحبکار خویش مشغول به کوبیدن آن میشوند تا اینکه یک پتک بسازند. اما برخورد اولین ضربه، باعث میشود این آهن گداخته به وسط کارگاه پرتاب شود. آن هم جلوی پای آن شاگردی که تازه در این کارگاه مشغول کار شده بود. در این حال صاحبکار برای اینکه آهن سرد نشود، خطاب به یکی از کارگران فریاد زد: «آهن را بردار، بیاور». بدیهی است اینگونه فلزات ذوب شده را فقط با انبر به اینسو و آنسو منتل میسازند، ولی اینبار دستان کوچک و لطیف یک نوجوان، این کار را براحتی انجام داد. این نوجوان تازهوارد که از استادکار خویش بسیار میترسید به گمان اینکه این دستور خطاب به او بوده است، سریعاً آهن گداخته را با دستهای عریان برداشته و آن را روی سندان میگذارد. دیگران که عمل این نونهال را با شگفتی نظارهگر بودند با ترس و اضطراب زیاد کار خود را رها ساخته و به گمان آنکه دستان او آسیب دیده به دورش حلقه زدند و چیزهایی چون آب نمک و غیره را آماده نمودند.
اما عنایات الهی بار دیگر همراه این نوجوان شد و دستان نحیف و کوچک او هیچگونه آسیبی ندید و آن فلز داغ و سوزان را از آنکه بر بدن این ولیده الهی اثری گذارد، شرمسار کرده بود.
برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیمالدّین خانی(